اگر نام و نشانی دارید از میرزا، بگوئید یکی به چوبخط مشتاقان اضافه کند. بگوئید اگر احوال مُلک بدون شاه، حکماً تباه میشود، عوالم عاشقی و نوشتن، به طریق اولا محتاج تقریر همایونی ایشان است.
آلوی قطرهطلا
اگر نام و نشانی دارید از میرزا، بگوئید یکی به چوبخط مشتاقان اضافه کند. بگوئید اگر احوال مُلک بدون شاه، حکماً تباه میشود، عوالم عاشقی و نوشتن، به طریق اولا محتاج تقریر همایونی ایشان است.
ماترک ابوی فقیدمان
سوای میراث سلطنت که چرک کف دست است و اسباب تعذیب و دردسر، چند باب دکان در تبریز از ماترک شاه پدر به ما رسیده، جملگی دوبَر اند ماشاالله. به قرار مسموع، آب باریکهی روز مبادایشان بودهاست. -نَـــوَّرَالله قبره-
پی نجوای اهل اندرون مصمم شدیم به تخریب آنها و بنای یک فقره منارهی تجاری. اجالتاً چند روزی است آوارهی بلدیه و مجلس مشورتی شهرایم، پی اخذ تراکم و پروانهجات و دیگر ِ از ملزومات ساخت و ساز.
تکرار لفظ است و تقریری که همهمان از بریم؛ همینقدر بگوییم که عند الخروج برای دفتر تکریم اربابرجوعشان نوشتیم «خوشاقبال باشید، کارتان به صاحبقرانیه نیافتد که علیالاطلاق شکر فرنگی را به غایت ماکول خواهید دانست» به گلوله اگر «شاهِ شهید» نشویم، حکماً این «منشور اخلاقی»شان دقمرگمان میکند.
آخر درست ملتفت نشدیم شاهی ما عیب و علتی دارد یا خاک این ملک نخبهکش است که ما در بنای ۱۰ سقف ماندهایم و شیخ خلیفه بن آل البطن ستون عرش هوا کردهاست این هوا!
شاهِ به اختیار شهید!
بنی آدم اشتیاقی به زیارت ملکالموت ندارد، لکن اگر خبط و خطای جوانی، زندگی مان را تباه کرد، امید بستهایم به وصال در جنان!
درد دلِ ملوکانه
گفتن ندارد که ملوک، سنگصبور و انیسدرد ندارند. عوض آنکه ارشد اولادشان، به فکر آبترتب موقع احتضارشان باشد، سودای تخت و تاج با ایشان چنان میکند که حتی به ملکالموت هم رضایت نمیدهند، خودشان به زهر فرنگی یا دشنهی روسی دست بهکار میشوند!
از آنطرف علیالدوام باید حساب خوش و بش با عملهی خلوت یا حتی سر و صدای خلوتگاه را داشتهباشیم که یک وقت چو نیاندازند؛ که قلم تاریخ بهدست دشمنان ماست و بوق تبلیغات هم علیهمان.
ذات ربوبی شاهد است که ما عند الخروج از تبریز به قصد جلوس بر تخت مرمر، بر مخیلهمان هم خطور نمیکرد اینطور خون به جگر میشویم. در این ایام حتی کباب بره هم مزهی عهد ماضی را نمیدهد! همان یک قلم، سفر فرنگ کافی بود که اندرونیمان را مشوش کند، دست آخر هم همین خاطر ِ عاطر ِ مشوش کار دستمان داد در فقرهی حمامخانهی کاشان.
اینها را مکتوب آوردیم که متاخرین در مملکتداری موجّه نشوند با ادعای ندانستن. گفتیم که بدانید. مصطفیخان هم از صبح زخمهی تار که میزند، مکرر میخواند: «به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد!»
