درباره خودمان

فخر زمان هستیم که باشیم؛ چشم و چراغ رعیتم، قوام و اتفاق ملک به ماست، خب کدام سلطانی‌است که نباشد؛ لب و زبان مردم علی‌الاتصال دعاگوی جان همایونی‌مان است، البته قاعده‌ی مملکتیم. سایه‌ی خود خداوندیم، واسطه‌ی فیضیم برای خلق، قابض بلای‌مان مردم‌اند، کان روال شهریار و رعیت جز این نیست.
اصولا ما کسی نیستیم.

آن‌که بر پادشاه فرمان می‌راند

نه این‌که ماسماسک تحریر و سیم و بندِ متصله این‌جا، در تبریز، فراهم نباشد یا سینه‌ی سلطانی ما از حرف و سخن خالی باشد؛ لکن عقب خطبه‌ی شریفه‌ی نکاح، میز عصرانه‌ی شاهی مبروک به مصاحب فاضله‌ای گشته‌است که خوب می‌شنود و گوش ما به تقریر روح‌انگیزشان سخت محتاج است.
غرض آن‌که حضرت ما نیز به موضع شاهِ شهید نشسته‌ایم اما نه به سبب سوء قصد و زخم طپانچه که به اختیار و امتنان و به ناوک مژگان و خنده‌ی شیرین وشهدِ گفتار.

عجالتاً آدم فرستاده‌ایم اطلاع حاصل کند، طهران دست کیست الان؟

آلوی قطره‌طلا

زبان ما که قاصر است از شرح احوال و بسط اوضاع،‌ لهذا هوایی که می‌شویم، دفترچه‌ی گل انار میرزا پورج خان را یک نوبه تا ته می‌رویم و بر می‌گردیم که داستان دلدادگی را خوش‌تر داریم از زبان ایشان بشنویم. علی ای حال، این روز‌ها که نمی‌نویسند، به سبب تکرار و مداومت، دائم‌الذکر شده‌ایم به جملات گذشته‌شان. از بر زمزمه می‌کنیم.

اگر نام و نشانی دارید از میرزا، بگوئید یکی به چوب‌خط مشتاقان اضافه کند. بگوئید اگر احوال مُلک بدون شاه، حکماً تباه می‌شود، عوالم عاشقی و نوشتن، به طریق اولا محتاج تقریر همایونی ایشان است.

ما‌ترک ابوی فقید‌مان

سوای میراث سلطنت که چرک کف دست است و اسباب تعذیب و درد‌سر، چند باب دکان در تبریز از ما‌ترک شاه پدر به ما رسیده، جملگی دو‌بَر اند ماشاالله. به قرار مسموع، آب باریکه‌ی روز مبادای‌شان بوده‌است. -نَـــوَّرَ‌الله قبره-

پی نجوای اهل اندرون مصمم شدیم به تخریب آن‌ها و بنای یک فقره مناره‌ی تجاری. اجالتاً چند روزی است آواره‌ی بلدیه و مجلس مشورتی شهر‌ایم، پی اخذ تراکم و پروانه‌جات و دیگر ِ از ملزومات ساخت و ساز.

تکرار لفظ است و تقریری که همه‌مان از بریم؛ همین‌قدر بگوییم که عند الخروج برای دفتر تکریم ارباب‌‌رجوع‌شان نوشتیم «خوش‌اقبال باشید، کارتان به صاحب‌قرانیه نیافتد که علی‌الاطلاق شکر فرنگی را به غایت ماکول خواهید دانست» به گلوله اگر «شاهِ‌ شهید» نشویم، حکماً این «منشور اخلاقی»‌شان دق‌مرگمان می‌کند.

آخر درست ملتفت نشدیم شاهی ما عیب و علتی دارد یا خاک این ملک نخبه‌کش است که ما در بنای ۱۰ سقف مانده‌ایم و شیخ خلیفه بن آل البطن ستون عرش هوا کرده‌است این هوا!