درد دلِ ملوکانه

گفتن ندارد که ملوک، سنگ‌صبور و انیس‌درد ندارند. عوض آن‌که ارشد اولادشان، به فکر آب‌ترتب موقع احتضارشان باشد، سودای تخت و تاج با ایشان چنان می‌کند که حتی به ملک‌الموت هم رضایت نمی‌دهند، خودشان به زهر فرنگی یا دشنه‌ی روسی دست‌ به‌کار می‌شوند!

از آن‌طرف علی‌الدوام باید حساب خوش و بش با عمله‌ی خلوت یا حتی سر و صدای خلوت‌گاه را داشته‌باشیم که یک وقت چو نیاندازند؛ که قلم تاریخ به‌دست دشمنان ماست و بوق تبلیغات هم علیه‌مان.

ذات ربوبی شاهد است که ما عند الخروج از تبریز به قصد جلوس بر تخت مرمر، بر مخیله‌‌مان هم خطور نمی‌کرد این‌طور خون به جگر می‌شویم. در این ایام حتی کباب بره هم مزه‌ی عهد ماضی را نمی‌دهد! همان یک قلم، سفر فرنگ کافی بود که اندرونی‌مان را مشوش کند، دست آخر هم همین خاطر ِ عاطر ِ مشوش کار دستمان داد در فقره‌ی حمام‌خانه‌ی کاشان.

این‌ها را مکتوب آوردیم که متاخرین در مملکت‌داری موجّه نشوند با ادعای ندانستن. گفتیم که بدانید. مصطفی‌خان هم از صبح زخمه‌ی تار که می‌زند، مکرر می‌خواند: «به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد!»

طلوع ماهِ من

نوشته بودید «این موج آمده سوی ساحل سلطنت، آخر‌الامر غریق دریای بی‌پهناست به اندک مدّی» شما طلوع کنید در این ظلمات بی‌کسی؛ طبیعت ماست که به حکم جاذبه‌تان سربگذاریم. علی‌الظاهر شب چهارده هم باید رسیده‌باشد.

خباثت موکد شده‌است در طبع‌شان!

دیروز مجدالممالک(6) یک پاکت داده به احمد‌آقا، گفته بگذارد پیش دستمان و دقیقه‌ای نماند! باز کردیم، یک فتوگراف منحصوس ِ مجعول بود که این قرمساق‌های از خدا بی‌خبر، برای آن‌که ما را شرمنده‌ی شاه پدر و دیگر رعایای معتبر کنند، در صفحات ملعون‌شان منتشر کرده، قصد بی‌آبرو کردن ما را دارند!

ما به سبیل ابویمان خندیده‌ و لحد مهد‌علیا‌خاتون را محترم نشمرده‌ایم اگر دست ضعیفه‌ی حاکم انگلیس را بوسیده‌باشیم!

به مجد‌الممالک فرمودیم صفحات مذبور را از صحنه‌ی روزگار پاک کنند، گفت ما دستمان فقط به فیلی‌کردن این‌قبیل آثار قبیح و موهن باز است؛ خوشمان نیامد! آدم فرستادیم، نیمه شب ایلچی انگلیس را محاذی سفارت‌شان گوش‌مالی پاکیزه‌ای دادند؛ عوض تلافی. البته جناب آقا مکدر شد، گفتیم به درک. قرار نیست ما هر نوبه میل همایونی را وجه المسالحه‌ی اوراق فی‌مابین دول کنیم!

شمار نفوس حرم

مردک بنگی، انگار که دبیر دایره‌ی سجلی ثانی باشد، سر‌ خود شمار نفوس حرم را احصا کرده، بانضمام مشروح جمال و کمال هر کدام، روی کاغذ آورده‌است. بعد هم حیای غی شده را در پاکت بی لاک و مهر آورده خدمت وزیر انطباعات که «اگر مخالفتی با ذائقه‌ی شارع مقدسه ندارد، اذن طبع بفرمائید.»

ذیل همان کاغذ برایش دست‌خط نوشتیم «گویا حضرت عالی به سبب آن‌که عقب وصلت والد محترمتان با آن زن اهل ناحیه، به فصل نکشیده زائیده‌شدید، در جمیع امور عجله دارید؛ لا‌اقل صبر کنید زبانتان لال ما رو به قبله شویم.
یا آن‌که اگر حضرت اشرف صلاح می‌دانند بی معطلی چاپ شود، ما هم بوقمان را بزنیم، ببینیم کدام پر زور‌تر است»

مردک لاابالی! یک‌باره پروگرام دیتینگ ما را هم با هر کدام ضمیمه می‌کردی!